تبليغاتX

خوش امدی اینجا خونه دل منو اجی ساراست خوش امدی عزیزم سارا

سارا

سلام 

دنیای من هم شده سیاهی  همه کسمو از دست دادم از این دنیا فقط یه پدر برام مونده خیلی تنها موندم کاش همون موقع مرده بودم   کاش

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 14:45 | لینک ثابت |

سلام

 امروز روزه تولد یحیی هست  .نمیتونستم بهبش تبریک بگم چون نمی خواد نه صدامو بشنوه نه پیغاممو  برای همین اینجا بهش تبریک میگم

داداشی تولدت مبارک

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 2:46 | لینک ثابت |

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود

و با تمامی افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیرنبض عناصر را

به ما نشان داد

ودست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را بسمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد

او به شیوۀ باران پر از طراوت و تکرار بود

او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا میکرد

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجۀ یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشۀ بشارت رفت

ولی نشد

که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنهاماندیم

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 1:13 | لینک ثابت |

this is pure love

ببین ماه من

قرار نیست که قرار هایمان را بگذاریم بر بی قراری های من ..؟

مگر قرار نبود تو ماه ِ تمام ِ من باشی و من پر ِ پرواز ِ تو ..؟

...مگر زمزمه هر روزت نبود

ای ستاره ی شبای مشرقی پر پرواز منو ازم نگیر ..؟

و من قول دادم تا همیشه پر پروازت بمانم ..؟

....غیر از این است که

....من ماه تمام را در تو معنا کردم

....و تو ماه ِ تمام ِ من شدی

پس چرا هرچه بیشتر می رویم کمتر می رسیم

تو ماه ِ تمام ِ من نیستی ..؟

یا من پر ِ پرواز ِ تو ..؟

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 1:6 | لینک ثابت |

زير اين گنبد نيلی زير اين چرخ کبود توی يه صحرای دور يه برج پير و کهنه بود

يه روزی زير هجوم وحشی بارون وباد از افق کبوتری تا برج کهنه پرگشود

برج تنها سر پناه خستگیش شد مهربونيش مرهم شکستگیش شد

اما اين حادثه ی برج و کبوتر قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

اول قصمونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشيد

التماس و اشتياق و ته چشم برج نديد

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو نديد

ای پرنده ی من ای مسافر من من همون پوسيده ی تنها نشينم

هجرت تو هرچی بود معراج تو بود اما من اسير مرداب زمينم

راز پروازو فقط تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

آخر قصمونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 0:59 | لینک ثابت |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم , همون دیونه همیشگی

فدایی مهربونیات , چی میکنی با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخواهی رنگ گلایی قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشام خالیه

ابرها همه پیش منن , اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم , جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا , یا من و پیشت برسون

فدایی تو , نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمیدونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت

برای مهربونیات , نوازشات , بوسیدنت

به خاطر مونده یکی , همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود , هلاک یک نگاهته

من میدونم همین روزا , عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا , که داره دوستت میمیره

روزات بلند یا کوتاه , دوست شدی اونجا با کسی

بیشتر از این منو نزار تو غصه و دلواپسی

یه وقت منو گم میکنی , تو دود این شهر غریب

یه سرزمین غربته , با صدتا نیرنگ و فریب

فدایی تو , یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه

غم غریبی عزیزم , زرد و شکست ات نکنه

چادر شب لطیفتو , از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور اب تو , یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون امد منو خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب اسمون با ابرها همسفر شدیم

از وقتی رفتی اسمونمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

غصه نخور تا تو بیای , حال من اینجوریه

سرفه های مکررم , مال هوایی دوریه

تو از خودت برام بگو , بدونه من خوش میگذره

دلت میخواد میومدم , یا تنها رفتی بهتره

از وقتی رفتی , تو چشام فقط شده کاسیه خون

همش یه چشمم به دره , چشم دیگم به اسمون

یادت میاد گریه هامو ریخته ام کنار پنجره

داد کشیده , تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بزار برم

تو رفتی و من تا حالا , کنار در منتظرم

امروز دیدم , دیگه داری منو فراموش میکنی

فانوس آروزهامو , تو داری خاموش میکنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب, چه بی وفاست

با اینکه من خوب میدونم جواب نامه با خداست

عکسهای نازنینت و با چند تا گل کنارمه

یه بغضه کهنه چند روز دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه , اسمت رو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشام هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر , همش ماله غربته

تو رفتی من غریب شدم , چه دنیایی عجیبیه

زودتر بیا , بدون تو اینجا واسم جهنمه

دیوار خونه مون پر از سایهء غصه و غمه

تحملی که تو دادی , دیگه داره تموم میشه

مگه نگفتی همه جا , مالی منی , تو همیشه

دلم واست شور میزنه ,این دل و بی خبر نزار

تو رو خدا با خوبیهات رو هیچ دلی اثر نزار

فکر نکنی از راه دور , دارم سفارش میکنم

به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخواهم برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحه اش قصه چند تا درد و چند تا عذاب

میگم شبا ستارا تا میتونند دعا کنن

نورشون بدرقه پاکی خنده هات کنن

یه شب تو پاییز که غمت سربه سر دل میزاره

سارا همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

نوشته شده توسط یحیی و سارا در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 0:30 | لینک ثابت |

دوستان  راهنماییم کنید  من دارم از غصه دوری داداشم دق میکنم

نوشته شده توسط یحیی و سارا در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 1:3 | لینک ثابت |

سلام دوستان من سارام این چیزی که دارم مینویسم رو شاید باور نکنید اما کسی که برام خیلی عزیز بود کسی که این وبلاگ رو برام ساخته بود من حالا براش شدم یه عوضی یه هرزه  نمیدونم چرا به خدا نمیدونم چرا ؟ دلم براش تنگ شده  واسه صداش واسه اجی گفتنش  واسه مهربونیهاش دلم خیلی براش تنگه
نوشته شده توسط یحیی و سارا در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 0:47 | لینک ثابت |

بذار خیال کنم هنوز
ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و
هنوز صدامو میشنوی
هنوز صدامو میشنوی

بذار خیال کنم هنوز
یه لحظه از نیازتم
اگه تموم قصه مون
هنوز ترانه سازتم
هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز
پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم
شبا پر از خواب منی
شبا پر از خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگیات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشق رو
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی

بذار خیال کنم منم
اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی
پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری
اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم
اونی که بودنش بسه
اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و
دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بذار
اگر چه بی خیالمی
اگر چه بی خیالمی

بذار خیال کنم تو دلتنگیات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عاشق
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی

نوشته شده توسط یحیی و سارا در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 11:53 | لینک ثابت |

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود

نمازش شكسته بود!

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه

سراپا شكسته بود!

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از

اشك شسته بود!

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر دو

تبرو تيشه دسته بود!

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي

شد نشسته بود!

نوشته شده توسط یحیی و سارا در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 11:47 | لینک ثابت |

من از اینجا بودن خیلی خسته ام

و ترسهای کودکانه ام مرا محصور کرده اند

اگر باید مرا ترک کنی

امیدوارم که حضورت نیز مرا ترک کند

که هنوز اینجاست و مرا تنها نمیگذارد

به نظر نمی آید که این زخمها خوب شوند

این درد کاملا حقیقی است

و آنقدر زیاد است که گذشت زمان نمی تواند آنرا التیام ببخشد

وقتیکه تو گریه میکنی تمام اشکهایت را پاک میکنم

وقتیکه فریاد میزنی با تمام ترسهایت مبارزه خواهم کرد

من در تمام طول این سالها تنها دست تو را در دست داشتم

ولی تمام وجود من متعلق به تو بود

تو عادت داشتی که مرا

با نور افسونگر خویش مجذوب کنی

حال من توسط زندگی که تو پشت سر گذاشتی محصور شده ام

تنها رویای دلپذیر من چهره توست که همواره در جلوی روی من است

و صدای تو تمام روح مرا متاثر میکند

به نظر نمی آید که این زخمها خوب شوند

من به سختي پزيرفتم كه تو رفته ای

اگر چه تو هنوز با منی

ولی من در طول این مسیر تنها بوده ام

نوشته شده توسط یحیی و سارا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 11:57 | لینک ثابت |

با سلام

عزیزان خوش امدین

این وبلاگ برای دل منو اجیم هست

و با صمیم قلب تقدیم می کنم به ابجی سارم

که واسم خیلی عزیزه 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز امدم یه چیزی بگم و شاید واسه همیشه برم دوستان

امروز فکر می کنم تنها ترین فرده زمینم

خیلی تنها خیلی بیشتر از همیشه

هیچ وقت تا این حد دلتنگ نبودم

چقد سخته درده هیچ کسو نداشتن

اخرین مطلب یحیی

یا حق بای

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به تو گفتم

به تو گفتم قبل رفتنت اگه

نباشی یک روز  کاری با

دنیا ندارم. به تو گفتم خودمو

می کشمو پر میزنم تو اسمونا

بگو گفتم یا نگفتم؟

به تو گفتم زنده ام با نفسه

خیاله چشمات چشاتم تنهام گذاشتن

حالا من موندمو تیغ و رگ دستو

عکس پاره تو من

بگو گفتم یا نگفتم؟

مگه بهت نگفته بودم بی  تو روزگاره

من تیره و تاره حالا یاده گاره من

بعده سفر کردن تو طناب داره

تیغو می کشم رو رگ هام میپاشه

خونم رو عکسات. نتونست صدی بسازه

رنگ چشمات سیل اشکام

یحیی

 

 

زير خاكستر ذهنم باقيست

 

آتشي سركش و سوزنده هنوز

 

يادگاريست زعشقي سوزان

 

كه بود گرم و فروزنده هنوز

 

عشقي آن گونه كه بنيان مرا

 

سوخت از ريشه و خاكستر كرد

 

غرق در حيرتم از اينكه چرا

 

مانده ام زنده هنوز

 

گاهگاهي كه دلم مي گيرد

 

پيش خود مي گويم

 

آن كه جانم را سوخت

 

ياد مي آرد از اين بنده هنوز ؟

 

سخت جاني را بين

 

كه نمردم از هجر

 

مرگ صدبار به از

 

بي تو بودن باشد

 

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

 

چون نمردم ، هستم

 

پيش چشمان تو شرمنده هنوز

 

گرچه از فرط غرور

 

اشكم از ديده نريخت

 

بعد تو ليك پس از آن همه سال

 

كس نديده به لبم خنده هنوز

 

گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت

 

سالها هست كه از ديده من رفتي ، ليك

 

دلم از مهر تو آكنده هنوز

 

دفتر عمر مرا

 

دفتر ايام ورق ها زده است

 

زير بار غم عشق

 

قامتم خم شد و پشتم بشكست

 

در خيالم اما

 

همچنان روز نخست

 

تويي آن قامت بالنده هنوز

 

در قمار غم عشق

 

دل من بردي و با دست تهي

 

منم آن عاشق بازنده هنوز

 

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 

گر كه گورم بشكافند به عيان مي بينند

 

زير خاكستر جسمم باقيست

 

 

 

روز های بودنم همه با من بیگانه بودن

 

کسی نه شاخه گلی برایم اورد نه برایم خندید

 

و نه برایم گریست وقتی که رفتم همه امدن

 

برایم دسته گل اوردن و سیاه پوشیدن

 

و برای رفتنم گریستن شاید بزرگ ترین جرمم

 

نفس کشیدن بود

 

 

 

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 5:1 | لینک ثابت |

 

 

دلم برات تنگ شده اما.......

 

این بار مزاحمت نمیشم خوب من.......

 

میخوام برم....

یه جای خوب.....

یه جایی که دیگه بودنم ....

کسی رو رنج نده...........................................

مرگم مبارک عشق من............................................

بگو به من مرگت مبارک.......................................................

اینجا و آنجا ندارد گل من..............................................................

همه جا جهنم است برای من.................................................................

اینجا تو لب غنچه نمیکنی  و برایم نمیخندی و میسوزم...................................

آنجا هم میان آتش میسوزم....................................................................

گلکم نبینم غمت را بعد رفتن من شاد باش بهترینم..............................

وصیتم این است که شادترین باشی..................................

دلم برات تنگ میشه......................................

بزار واست بازم بگم................................

میمیرم برات همین امشب ..............

همه از رفتنم میخندند.............

تو هم بخند...................

 

 

تقدیم به تو عزیزه داداش

اجی سارا دوست دارم

 

 

 

 

سخته بی همنفسی...

 

میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ
یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ
یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه
میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه
دل دریا ، دل رود
دل آبی ، دل آب
دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب
یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی
قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستنی
سخت تنهایی راه
 سخت بی همنفسی
چی میشد یه روز بیاد
اون که نیست مثل کسی
تقدیم با اجی سارام
 
 
اجی سارا یعنی عشق یعنی امیده زندگیم
 
 
نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 0:29 | لینک ثابت |

 

 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

        برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده 

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشق  جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن 

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی  کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش 

 

با یه دنیا عشق تقدیم به تو ابجی سارای عزیزم

دوست دارم اجی

به تو عادت کرده بودم  اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه      اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم    مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت  مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه     لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه             زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من    به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب   به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره   از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو       با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته           خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم   عشق من تو در چه حالي

 

 

 

 

 

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

...

setaresetaresetare

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 0:10 | لینک ثابت |

پاییز را در نگاهت که اخم میکنی

گوش میسپاری ام به زمزمه ی فراموشی!

باد با پیراهنی از ابر

مرا نفس  نفس میزند تازیانه بر پیشانی خاک

لبریزان تویی تهی ازمن...

رفته رفته عقربه ها می پوسند!

آسمان و تو ...به ! توبه خاک

دور دلت غباری که می پیچد از من!

وز بغضی از زانو و زمین

رفتنم هی مدام ترک میخورد!

راهی که کشیدی بر تنگ دلم...

در لاخ لاخ سلولهای آشفته از ما...!

قامت چشم دریایی است!

بالی از موج

آسمان را کنار میکشد!

پرده ای از دور

در های هوی آب و رنگ

سرازیر قلم...مویت!

و

گیسویت در پیچ پیچ پای پاییز!

...

دنیا در من لرزیدن میگیرد!٬

با رعشی از موج که بر تنم دوختی!

آه ... غوشت!

مرمر ی از ابر!

..

و ندایت که هی هی هی!

بنوا در نی ... نوایت!شعر تلخ بلخ را

برگ نویی عاشقانه

از گریه رنگ می گیرد..............

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

دانلود ترانه

 

نوشته شده توسط یحیی و سارا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 0:4 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://ajisara-dadash-yahya.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

در این دیاره تنهایی

همان رهگذار غربت مدائن هستم

با بقچه ای لبریز از فریاد

پا به پای غروب دلم مسافر غمکوچه های بارانیست

من از نهایت اندوه عشق می آیم

و

جاده محبت از سفر خالیست

تنها گره گاه اندیشه ام با شب میشکند

و تنها مشغله ی افهامم چند سطریست

که در این فضای مجازی تقدیم میکنم

بسان تحفه سبزی از درویش

!....به پیشگاه


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387


پیوندها
حرفای ناگفته
قالب وبلاگ بلگفا
ajisara

Mr.Yahya
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس